تبليغاتX
پرژین

پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

یادگاری

از اداره برگشته بودم داشتم از نهار مامان لذت می بردم که خواهر کوچیکه یک کیسه پر از لباس آورد و گفت:همه لباسهامو از خیاطی گرفتم.بعد شروع کرد به امتحان کردنشون.پارچه لباسها کادو بود و من گفته بودم هرگز از چنین پارچه هایی نمیشه یک لباس قابل قبول دوخت و این لباس پوشیدن خانوم  هم دهن کنجی به نظر من بود هم اثبات این نظر خودش که من بی سلیقه ام.همینجور لبـــــــــــاس عـوض می کرد و می اومد ومیرفت تااینکه اومد نشست پیش من گفت:

-یک روسری سبز بزرگ داشتی که سه سال پیش خریدی و هیچوقت سرنکردی؟یادته؟

-نه کدوم روسری؟

-همون که تو تهران خریدی؟

-اهان! خوب

-دادم خیاطی که اون رو بلوز کنه حداقل یک استفاده ای داشته باشه برات.

من درحالیکه برق از سرم پرید و خون خونم رو می  خورد اول خیلی خونسرد گفتم :

-غلط کردی.

-چه بی ادب حالا مگه چی شده؟مگه چقدرقیمتش یود من فقط می خواستم خوشحالت کنم.

من با صدای بلند:غلط کردی

همینجوربروبر نگاهم میکرد.بهش گفتم همین الان برو پسش بگیر قول دادبره پس بگیره اما نرفته پس بگیره.و امــشب خیلی راحت می گفت نمی تونه بفهمه چرا من واسه یک روسری ناقابل اینقدر جوش می زنم.درحالیکه قراره صاحب یک بلوز خوشگل بشم.

این خواهر من متوجه نیست که من برای این ناراحتم که اون تو این سن(۲۵سال)هنوز متوجه نیست که نباید به جای دیگران تصیمیم بگیره. و اینکه من اینقدرلباس دارم که نصف بیشترش رو نپوشیدم .حالا چرا فکر کرده می تونه من  رو باید با یک بلوز که در اصل روسری بوده ـو روسری هم مال خودم بوده ـ  خوشحال کنه موضوعیه که جوابش رو به من نمیده؟گرچه خودم فکر می کنم دلیلش اینه که اصلا فکر نداره.

هنوز از عصبانیتم کم نشده طوری که بهش گفتم جلوی چشمهام نیاد.و واقعا نمی تونم تحملش کنم.اون روسری هدیه کسی بود که فکر می کنم معرف حضور خیلی از دوستان باشه.حق دارم حرص بخورم مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:6  توسط پرژین  | 

فروغ

برای رسیدن به خونه ۵ تا مسیر تقریبا مساوی رو می تونم انتخاب کنم.اما من بیشتر وقتها از یک مسیر می رم خونه که از مسیرهای دیگه کمی طولانی تره.دلیلش هم اینه که می تونم از داخل یک پارک رد بشم که گرچه پارک نیست و تقریبا یک باغچه بزرگه اما خیلی ترو تمیزه چون یکی از پیرمردهای محل داوطلبانه به امورات پارک رسیدگی می کنه.

امروزصبح که پام رو از درگذاشتم بیرون طبق معمول سرم رو بلند کردم و به آسمون سلام گفتم بعد راهم رو کشیدم طرف همون مسیر طولانی.وارد پارک که شدم دیدم گلهای رزسفید تر و تازه تر از همیشه هستن ـ همین دیشب که برمی گشتم چون هواهنوز تاریک بود رفتم که گلها رو بو کنم دیدم گلبرگها پرهستن ازآب. آب داخل گلهای رز رو سرکشیدم و عطرگلها رو بو کردمـ راهم رو ادامه دادم.از پارک که اومدم بیرون یک نگاهی به کوههای زاگرس کردم واااااااااااااااااااااااااای سفید پوش بودن.به دوستم اس. ام. اس زدم که کوهها رو نگاه کردی برف باریده.اونم جواب داد:آره باریده.اولین روزبرفی.اینک ماییم زنانی تنها دراستانه فصلی سرد.

پی نوشت:

-من احساس تنهایی نمی کنم

-همین الانم داره بارون میاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:6  توسط پرژین  | 

پاییزجان

کافیه بارون بیاد.اگه خونه باشم میزنم بیرون اگه بیرون باشم و چتر نداشته باشم یک چتر می خرم و یک مسیری رو می گیرم و می رم.اگه روزهای فرد باشه و بدونم تارا دوستم کلاس داره هرطوری شده خودم رو می رسونم دم در موسسه و یک ساعتی رو باهم پیاده روی می کنیم.تارا به رمانتیکی من نیست اما اونم پاییز و بارون رو دوست داره اما بیشتر از این دو تا ذرت دوست داره و حتما باید یک ذرت نوش جان کنه.

اینکه پاییز باشه و تمام روز بارون به شدت بباره و زیر بارون با یک دوست خوب زیر یک چتر باشم یعنی اینکه من سوار خرک مراد هستمعلی الخصوص که شب قبلش هم اون جمله طلایی معروف رو شنیده باشم.

پی نوشت:بارون از دیشب شروع کرد به باریدن و به شدت می بارید تا اینکه یک ساعت قبل برف و باران باهم باریدند.حالا هوای بعد از باران و برف آآآآآآآآآآآآآی می چسبه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:43  توسط پرژین  | 

گناه نکرده

اینکه یک آدمی که ده ساله می شناسدت و می دونه چه جور اخلاق و شخصیتی داری وقتی می فهمه دختر یک مردخانم باز هستی که سابقه دزدی هم داره با لبخند برات جلسه سخنرانی راه می اندازه و می گه:"بچه  تحت تاثیر تربیت پدر و مادر بزرگ میشه و خواه ناخواه نشانه های تربیت رو بروز می ده حالا شاید یک مدت بتونه خودش رو یک جور دیگه جابزنه ولی درنهایت یک روز دستش رو می شه "یعنی اینکه شایدمن الان هرزه و دزد نباشم اما درآینده هردوتاش خواهم بود.

اگر این فصل پاییز نبود دق می کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:10  توسط پرژین  | 

دردتکراری

این بالا و پایین رفت هورمونها همچین روزگارم رو سیاه می کنه که دلم می خواد برم یک جایی که هیچکی نباشه و فریاد بزنم چرا؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:51  توسط پرژین  | 

اعتراف

دلیلش رو دقیقا نمی دونم اما مطمئنم دلیلش برهم زدن اون برنامه ای که من قرار بود بیام ببینمت نیست.می دونم می ترسی تو این سرما و این خطوط هوایی بلایی سرم بیاد این رو می دونم .اما خوب تو هرچقدر هم واسه کارهات دلایل منطقی بیاری این بار دلم کوتاه نمیاد .خودم هم شوکه شدم این روزها ازتو بدم میاد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:20  توسط پرژین  | 

تومی گفتی

سالهاست پام رو که از درخونه بیرون می گذارم سرم رو بلند می کنم و به آسمان  سلام می دم.بعد هم سرو رو می چرخونم و به پشت کوهها نگاه می کنم یک نگاه به خورشید می ندازم و بهش می گم تو چقدرخوشگلی.اما چندروزه که وقتی سرم رو بالا می برم تا به آسمان سلام بدم ماه رو مـــــی بــیــنــم نقره ای و رویایی .حسابی قربون صدقه اش می رم.بعد ازش می پرسم خوبی ماه من؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:28  توسط پرژین  | 

پرژین در 7/7/77

شاید بهتر باشد در این روز سه شنبه ۷/۷/۷۷نگاهی به کارنامه ۱۸ سال زندگیم بیافکنم و بدانم چقدر از خودم راضی هستم.دوران کودکی که بسیار خوش گذشت دوران بی خیالی و بازی. و نوجوانی هم در کل بد نبود اما اگر جوانی را از اول دبیرستان بگیریم که دیگر خیلی خوب بود و دوستان خوبی در مدرسه داشتیم روزهای خوبی را با انها سپری می کردیم امتحان دادیم تقلب کردیم لرزیدیم تجدید شدیم تقلبمان را گرفتند شبها کابوس امتحان دیدیم اما خوب گذشت و من تا سال چهارمش راضی هستم .سال چهارم که خیلی تلاش کردم و بی خوابی کشدیم تا دیپلم گرفتم اما دوستان دبیرستان و خاطره های خوب انها که دیگر جای خود دارند از سال اول گرفته که با پروین و بیان و مریم و کفسان دوست بودیم و متاسفانه همه انها در سال اول رفوزه شدند تاسال دوم که با الهام و ناهید بودیم که متاسفانه الهام یکماه از تحصیلمان درسال سوم نگذشته بود یعنی در آبانکه ترک تحصیل کرد تا سال چهارم که باناهید و هاجر و فرنگیس و سروه و ژیلاو...وست بودیم اما از همه اینها گذشته سال چهارم لطف دیگری داشت دوستان بسیار صمیمی معلمهای نسبتا خوب خنده های از ته دل شادیها و شیطنت ها برف بازی و زیرباران والیبال بازی کردن ها عکس گرفتن ها و معلم ها را اذیت کردن براستی صفایی با صفا داست اکنون دلم برای همه بچه ها و حتی حتی من که همیشه از مدرسه بدم می آمد دلم برای میزهای مدرسه تنگ شد حتی برای معلمها و متلکهایشان.ستاره ناهید یا شاید هم زهره نمی دانم یک ستاره درروبرویم است نمی خواستم اینها را بنویسم اما قلم را که بدست می گیرم خودش می نویسد الان ۱۸ سال و سیصدو چهارده روز سن دارم راستی در۸/۸/۸۸آیا زنده هستم؟اگر هستم در چه وضع و موقعیتی؟.حتی حدس هم نمی توانم بزنم ولی هرچه آید خوش آید .هوا تاریک شده به طوریکه خطها را نمی توانم ببینم ماه روشن تر شده است می خواهم از پشت بام پایین بروم.

                                                                                                                                  ۷:۵

پرژین۸/۸/۸۸

اصلا اونطوری که فکر می کردم نشد.دانشگاه قبول نشدم عوضش استخدام شدم و موقعیت کاریم بهتر از آنچه که می خواستم شده.تقریبا ازلحاظ جسمی کاملا سالم و سرحال هستم.نسبت به هم سن و سالام بهترموندم.صداقت و بچگی ام رو تو بیشتر زمینه ها حفظ کردم و هنوز برای دروغ نگفتن و صداقتم هزینه می دم.

معتقدم زندگی یعنی من هستم۰

راستی در ۹/۹/۹۹ آیا من زنده هستم؟اگر هستم درچه وضع و موقعیتی؟حتی حدس هم نمی توانم بزنم ولی هرچه آید خوش آید.

-راستی این چندروز سنندج کلا بارانیه.وامروزهم بارانی بود.من عاشق پاییز و بارانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:15  توسط پرژین  | 

دیوانه

یعنی چی ؟منظورت چیه؟که همش میگی:

"دلت می خوات من ازدواج کنم و نی نی داشته باشم تا بیای بغلش کنی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:26  توسط پرژین  | 

زلزله

حدودای ساعت چهار و پنچ نصف شب بود که بیدار شدم و حس کردم زمین داره می لرزه.فهمیدم زلزله اومده.هی منتظر موندم تموم شه و بخوابم دوباره .دیدم نه خیر این توبمیری از اون تو بمیری ها نیست و لرزیدن زمین تموم نمیشه.منتظر بودم سقف بیاد پایین و کار و تموم کنه و به خواب ابدی فرو برم این انتظارم هم براورده نشد.بالاخره زمین لرزه تموم شد و من خوابیدم دوباره.اما بازهم حس کــــردم دارم می لرزم خواستم بالش رو بذارم رو سرم تا اگه سقف اومد پایین ضربه مغزی نشماماحالش نبود.و خلاصه صبح که بیدار شدم هیچی یادم نبودبا یاداوری همکارهام یادم افتاد.

-از خودم انتظار نداشتم که زلزله هم تکونم نده.

-دیروز روز کاهش بلایای طبیعی بود.(تقارنش من رو کشته )

-تو اون لحظاتی که زمین تکون می خورد چشمهام به سقف بود و با خودم می گفتم بیا پایین بیا پایین دیگه منتظر چی هستی؟این یعنی من از این زندگی بیزارم خیلی هم بیزارم.این حد تنفر از زندگی برای خودم هم تعجب اور بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:14  توسط پرژین  |