تبليغاتX
پرژین

پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

اعتراف

دلیلش رو دقیقا نمی دونم اما مطمئنم دلیلش برهم زدن اون برنامه ای که من قرار بود بیام ببینمت نیست.می دونم می ترسی تو این سرما و این خطوط هوایی بلایی سرم بیاد این رو می دونم .اما خوب تو هرچقدر هم واسه کارهات دلایل منطقی بیاری این بار دلم کوتاه نمیاد .خودم هم شوکه شدم این روزها ازتو بدم میاد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:20  توسط پرژین  | 

تومی گفتی

سالهاست پام رو که از درخونه بیرون می گذارم سرم رو بلند می کنم و به آسمان  سلام می دم.بعد هم سرو رو می چرخونم و به پشت کوهها نگاه می کنم یک نگاه به خورشید می ندازم و بهش می گم تو چقدرخوشگلی.اما چندروزه که وقتی سرم رو بالا می برم تا به آسمان سلام بدم ماه رو مـــــی بــیــنــم نقره ای و رویایی .حسابی قربون صدقه اش می رم.بعد ازش می پرسم خوبی ماه من؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:28  توسط پرژین  | 

پرژین در 7/7/77

شاید بهتر باشد در این روز سه شنبه ۷/۷/۷۷نگاهی به کارنامه ۱۸ سال زندگیم بیافکنم و بدانم چقدر از خودم راضی هستم.دوران کودکی که بسیار خوش گذشت دوران بی خیالی و بازی. و نوجوانی هم در کل بد نبود اما اگر جوانی را از اول دبیرستان بگیریم که دیگر خیلی خوب بود و دوستان خوبی در مدرسه داشتیم روزهای خوبی را با انها سپری می کردیم امتحان دادیم تقلب کردیم لرزیدیم تجدید شدیم تقلبمان را گرفتند شبها کابوس امتحان دیدیم اما خوب گذشت و من تا سال چهارمش راضی هستم .سال چهارم که خیلی تلاش کردم و بی خوابی کشدیم تا دیپلم گرفتم اما دوستان دبیرستان و خاطره های خوب انها که دیگر جای خود دارند از سال اول گرفته که با پروین و بیان و مریم و کفسان دوست بودیم و متاسفانه همه انها در سال اول رفوزه شدند تاسال دوم که با الهام و ناهید بودیم که متاسفانه الهام یکماه از تحصیلمان درسال سوم نگذشته بود یعنی در آبانکه ترک تحصیل کرد تا سال چهارم که باناهید و هاجر و فرنگیس و سروه و ژیلاو...وست بودیم اما از همه اینها گذشته سال چهارم لطف دیگری داشت دوستان بسیار صمیمی معلمهای نسبتا خوب خنده های از ته دل شادیها و شیطنت ها برف بازی و زیرباران والیبال بازی کردن ها عکس گرفتن ها و معلم ها را اذیت کردن براستی صفایی با صفا داست اکنون دلم برای همه بچه ها و حتی حتی من که همیشه از مدرسه بدم می آمد دلم برای میزهای مدرسه تنگ شد حتی برای معلمها و متلکهایشان.ستاره ناهید یا شاید هم زهره نمی دانم یک ستاره درروبرویم است نمی خواستم اینها را بنویسم اما قلم را که بدست می گیرم خودش می نویسد الان ۱۸ سال و سیصدو چهارده روز سن دارم راستی در۸/۸/۸۸آیا زنده هستم؟اگر هستم در چه وضع و موقعیتی؟.حتی حدس هم نمی توانم بزنم ولی هرچه آید خوش آید .هوا تاریک شده به طوریکه خطها را نمی توانم ببینم ماه روشن تر شده است می خواهم از پشت بام پایین بروم.

                                                                                                                                  ۷:۵

پرژین۸/۸/۸۸

اصلا اونطوری که فکر می کردم نشد.دانشگاه قبول نشدم عوضش استخدام شدم و موقعیت کاریم بهتر از آنچه که می خواستم شده.تقریبا ازلحاظ جسمی کاملا سالم و سرحال هستم.نسبت به هم سن و سالام بهترموندم.صداقت و بچگی ام رو تو بیشتر زمینه ها حفظ کردم و هنوز برای دروغ نگفتن و صداقتم هزینه می دم.

معتقدم زندگی یعنی من هستم۰

راستی در ۹/۹/۹۹ آیا من زنده هستم؟اگر هستم درچه وضع و موقعیتی؟حتی حدس هم نمی توانم بزنم ولی هرچه آید خوش آید.

-راستی این چندروز سنندج کلا بارانیه.وامروزهم بارانی بود.من عاشق پاییز و بارانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:15  توسط پرژین  | 

دیوانه

یعنی چی ؟منظورت چیه؟که همش میگی:

"دلت می خوات من ازدواج کنم و نی نی داشته باشم تا بیای بغلش کنی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:26  توسط پرژین  | 

زلزله

حدودای ساعت چهار و پنچ نصف شب بود که بیدار شدم و حس کردم زمین داره می لرزه.فهمیدم زلزله اومده.هی منتظر موندم تموم شه و بخوابم دوباره .دیدم نه خیر این توبمیری از اون تو بمیری ها نیست و لرزیدن زمین تموم نمیشه.منتظر بودم سقف بیاد پایین و کار و تموم کنه و به خواب ابدی فرو برم این انتظارم هم براورده نشد.بالاخره زمین لرزه تموم شد و من خوابیدم دوباره.اما بازهم حس کــــردم دارم می لرزم خواستم بالش رو بذارم رو سرم تا اگه سقف اومد پایین ضربه مغزی نشماماحالش نبود.و خلاصه صبح که بیدار شدم هیچی یادم نبودبا یاداوری همکارهام یادم افتاد.

-از خودم انتظار نداشتم که زلزله هم تکونم نده.

-دیروز روز کاهش بلایای طبیعی بود.(تقارنش من رو کشته )

-تو اون لحظاتی که زمین تکون می خورد چشمهام به سقف بود و با خودم می گفتم بیا پایین بیا پایین دیگه منتظر چی هستی؟این یعنی من از این زندگی بیزارم خیلی هم بیزارم.این حد تنفر از زندگی برای خودم هم تعجب اور بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:14  توسط پرژین  | 

منحرف

من:سرما خوردم پشت چشمهام درد میکنه.

اقای همکار:سعی کن این چند روز کسی رو نبوسی.

من:

اینا چی فکر می کنن راجع به من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:54  توسط پرژین  | 

خط زندگی

از خرافات متنفرم.اما وقتی کف دستم رو نگاه می کنم و می بینم اون خطی که به طول عمرمربوط میشه کوتاهه اصلاناراحت نمی شم هیچی دلم میخواد واسه یکبا رهم که شده یک خرافه درست از اب دربیاد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:4  توسط پرژین  | 

شک

نه اینکه خوشحال نباشم از اینکه همونی شدی که بودی.اما خوب یک حس تلخ ته دلم رو بدمزه کرده .هرکاری می کنم نمی تونم فکر نکنم که کسی دلت رو شکسته که دوباره مهربون شدی اونم اینهمه.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:28  توسط پرژین  | 

ایستک انار

من تا امروز ایستک نخورده بودم.عصر با دوستم رفتیم پیتزا بخوریم.نوسیدنی رو اون ایستک سفارش داد و من نوشابه.وقتی ایستک ونوشابه رو اوردن من از دوستم پرسیدم:

من :ایستک خوشمزه است؟

دوستم:تا حالا نخوردی ؟

من: نه.یک کم هم واسه من بریز امتحانش کنم.

ایستک رو امتحان کردم . راستش خوشم نیومد به دوستم گفتم:

من:بی مزه بود

دوستم:طعمش به مشروب نزدیکه.

من:حالا با این شیشه مرغوب قیمتش چنده؟

دوستم:۵۰۰ تومن

من: چه ارزون.شیشه اش خیلی مرغوبه.

دوستم:شیشه اش رو می اندازن تو سطل آشغال.

من:

دوستم: چرا می خندی؟

من:ببینم تو واقعا فکر کردی من فکر کردم مردم شیشه اش رو هم می خورن؟معلومه که شیشه اش رو باید انداخت تو سطل آشغال.

دوستم:آخه میدونی یک بار دوتا دختر دانشجو شیشه اش رو برگردوندن به آقای فروشنده .اونم به دخترها گفت شیشه ها رو بندازن تو سطل اشغال و اون بنده های خدا کلی ضایع شدن.خواستم مبادا توهم سوتی بدی.

پی نوشت۱:اینکه ما ۳ روزه بخاری ها رو روشن کردیم یعنی اینکه امسال پاییز خیلی زود خودش رو به رسمیت شناخت.مثل اینکه پاییز و زمستون سردی رو پیش رو داریم و این باعث خوشحالی منه.خدا کنه زمستون خیلی پر برف باشه.

پی نوشت۲:سی دی اورجینال رندان مست رو پیدا نکردیم بالاخره مجبور شدیم یک کپی بخریم .دم استاد گرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:6  توسط پرژین  | 

همکار

با یک کسی که مرتب دنبال بهانه است که تحقیرت کنه چه باید کرد؟بی تفاوت بودن روخودم می دونم اما خیلی سخته.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:8  توسط پرژین  |