تبليغاتX
پرژین






















پرژین

دختری از پشت کوههای زاگرس

جوانه زدن احساس در دل خیلی مهم است از خودت مطمئن می شو ی که نمرده ای و زنده هستی.برای ما آدمها دوست داشتن خیلی سخت نیست.حتی بدون اینکه چشممان در چشم هم افتاده باشدهم می توانیم همدیگر را دوست بداریم.اما فقط با چشم در چشم افتادن و چهره به چهره شدن است که احساس می تواند شکوفا شود و به بار بنشیند.خوب راستش را بخواهم بگویم بهترین اتفاقات زندگی من دقیقا"وقتهایی پیش آمده است که پا روی همه چیز می گذارم.فکر کردم یا تشخیصم درست است واین مردکاملا" قابل اطمینان است و یا من هنوز نمی توانم درست را ازغلط  تشخیص بدهم که اگر اینگونه است هربلایی سرم بیایدحقم است.مطابق انتظارتشخیصم کاملا" درست بود و من الان برای تمام کسانی که دوست دارم یک شب عاشقانه آرزومی کنم.

پی نوشت:

این آهنگ شادروان مهستی تمام شب گذشته در ذهنم طنین انداخته بود:

خدا کـــنه اون روزی که نبض تو با من می زنه

توتـن مـن بـه خواسته عشق تو دامن می زنه

به خودخواهی دست نزنه عشق توروپس نزنه

حـرف جــدایـی بـا مـن عــاشق بـی کس نزنه

 


برچسب‌ها: سختی ماجرا این بود که مجبور شدم ده نفررا بپیچانم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:27 توسط پرژین|

ما در این اداره وامانده امان فقط یک عدد یخچال داریم که به معنای واقعی کلمه بی صاحب است.یعنی احتمال ماندن هر نوع خوراکی که در یخچال گذاشته شود در بهترین حالت ۵۰-۵۰ است، آنهم به شرطی که آقای جاروبرقی سری به یخچال نزده باشد.این آقا در یخچال راکه بازمی کند فکر می کند وظیفه اش است که تمام محتویات یخچال را ببلعد و می بلعدو تمام.پنهان کاری هم توی کارش نیست و راحت به کارش اعتراف می کند و گرچه گاهی یک تکه نان حکم کیمیا را برای آدم پیدا می کند اما فکر نکنم تا حالا کسی بخاطر یک تکه نان یا یک عدد مربا یا پنیر کسی را کشته باشد و ماهم نمی کشیمش که.اما امروز جناب جاروبرقی در یخچال را که بازمی کند آن را کاملا خالی می بیند اما ایشان به کنکاش ادامه می دهد و بالاخره نمی دانم در کدام سوراخ سنبه یخچال یک بطری شیر پیدا می کند و لاجرعه سرمی کشد.کمی که میگذرد یکی ازخانم های همکار یخچال را دنبال بطری شیر زیرو رومی کند اما اثری از شیر نمی یابد.همکارهای پیشخدمت به خانم همکار می گویند که شک نکند جاروبرقی شیررا خورده و خانم همکار هم سراغ ایشان می رود و می پرسید که آیا ایشان امروز یک بطری شیر را که در یخچال بوده سرکشیده؟آقای جاروبرقی هم که هر عیبی داشته باشد دروغگو نیست راستش را می گوید و خانم همکار هم با عصبانیت می گوید:اما اون شیر، حق بچه شیرخوار من بود

پی نوشت:

- من امروز فهمیدم که این خانم همکار در اداره شیرش را برای بچه اش در بطری خالی می کند و گویا پدر بچه هرروز سریک ساعت مشخص می آید و محموله را به کودک می رساند.به عبارتی یعنی مسخره بازی.

- جارو برقی وقتی فهمید شیر بچه مردم را بالا کشیده به استحضار عموم رساند:حالا فهمیدم چرا مزه اش کمی با شیرهای معمولی فرق داشت

- همکارهایمان به خانم همکار می گویند: مامان آقای جاروبرقی

- من از شنیدن این جریان آنقدر حالم به هم خورد و هی گفتم ااااای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

که آخرش نیلو گفت: شیر یکی دیگه بوده، یکی دیگه خورده تو چرا حالت به هم می خوره؟ همین الانش هم دارد حالم به هم می خورد  عِِِِِِِِِِِِِییییییییییییییییییییییی


برچسب‌ها: این آخر هفته حسابی خوش خواهد گذشت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:50 توسط پرژین|

صبح که آسمان را نگاه کردم چشمانم درد گرفت.آسمان بسیار کدرو بدرنگ بود.وجود خاک در هوا کاملا احساس می شدو نه از کوهها اثری بود ونه از خورشید.فکر کردم خلایق هرچه لایق.لابد لیاقتمان همین است.با یک احساس بد داخل اداره شدم.چندلحظه بعد صدای یکی از پیرمردها بلند شد:

- عروسیمان است،عروسیمان است،ما عروسمیان است.با این خل و خاک عروسیمان است.خاک برسرمان شده،عروسیمان است،بجای هوا خاک می خوریم عروسیمان است،سرطان می گیریم عروسیمان است.

خوب این آقا عادت دارد که جملاتش را چندین بار تکرار کند اما امروزحسابی رو دور تکرار بودو آنقدر گفت "عروسیمان است" که دیگر واقعا نمی شد نخندید از طرفی هم جرات نداشتم بخندم.در دلم داشتم می خندیدم که جملاتش را عوض کرد:

-دززززززززززززززززززززززززززد.دزززززززززززززززززززد.دززززززززززززززززد.همه دززززززززززززززد.همشون دزدن.فقط می دزدن.کاردیگه ای بلد نیستن فقط بلدن بدزدن.آی دزززززززززززززززززد.هواردزززززززززززززززد.همه دززززززززززد.ملت همه دزززززززززززززد.ما فقط یک هوای خوب داشتیم دزززززززززززززدیدن.دزززززززززززد.

من در حالیکه با صدای بلند می خندیدم رفتم و گفتم:تازه قراره بدتر هم بشه .و آتشش تندتر شد.و دوباره شد"عروسیمان است" و "همه دزدن" 

به نظرم آخر وقت هم عروسیشان تمام شده بود و هم دزدها پیدا شده بودند چون شنیدم داشت با صدای بلند برای خودش آواز می خواند آنهم سنتی. تازه صدایش فوق العاده خوب بود.


برچسب‌ها: حتی درد یا باید بماند یاباید برود
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:39 توسط پرژین|

دیپلم گرفت.سربازی رفت.مرد.
برچسب‌ها: این جاده های لعنتی و جوانهای طفلکی و مادران ناگزیر
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:43 توسط پرژین|

یکی از همکارانمان که چهل سال بیشتر ندارد یک عکس دسته جمعی را که کم کم متعلق به شصت سال پیش است آورده بود اتاق ما که به رئیسمان نشان بدهد.همکار چهل ساله ما انگشتش را روی یکی ازافراد حاضر در عکس گذاشت و از رئیس ما خواست حدس بزند آن یک نفر کیست؟رئیس ماهم که خودش را کشته از بس هوش و ذکاوتش را به رخ ما کشیده کمی عکس را نگاه کردو کمی فکر کرد وبه همکارمان گفت:

- این؟اینکه عکس خودته.

همکارمان نزدیک بود قلبش بگیرد، اما فکر می کنم وقتی جمله تاریخی من را شنیدحسابی دلش خنک شد.من بلافاصله گفتم:

- رئیس جان این عکس صدسال پیش گرفته شده

 


برچسب‌ها: بدون شک یک روز مراخواهد کشت
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:0 توسط پرژین|

جدا از اینکه اصلا" کتاب رو باز نکرده بودم به شدت خسته بودم و اصلا حوصله شرکت در بحث کلاس رو نداشتم.بحث داغ شده بود و تقریبا" یک سری داشتن یقه شان را پاره می کردن تا اینکه استاد همه رو ساکت کرد و گفت:

- می خوام یک سوال کلی بپرسم: به نظر شما یک معلم وقتی بخواهد سوال امتحانی طرح کند،سعی می کندسوالها رااز کدام مطالب درس انتخاب کند؟

تقریبا" یک ربع بحث بود و یکی می گفت: از محتوای کتاب و یکی می گفت: از تمرینات کتاب و....حوصله ام کاملا" سر رفته بود که استاد رو به من گفت:

- نظر شما چیه؟

و من هم صادقانه نظرم رو گفتم:

- از سختاش سوال میده

وجواب درست بود

 


برچسب‌ها: دو تا هم امتحان دادیم
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:44 توسط پرژین|

من که وارد تاکسی شدم و به راننده گفتم پایین میدان پیاده میشم پیرزن موجود در تاکسی که گویا  پول بیشتری داده بودلبهایش را ورچید و گفت: مسیر دور میشه.بجای راننده یکی از مسافرها جواب داد:همش یک دقیقه طولانی تره.اما آقای راننده همراه با استارت زدن سر درددلش هم باز شد:خانوم من هیجده ساله راننده تاکسی ام.اینم شد شغل؟من دوتا تاکسی داشتم و سه تا بچه بی مادر.یکی از تاکسی ها رو دادم به اون سه تا بچه و فرستادمشون پی زندگیشون و این تاکسی رو خریدم واسه خودم.اما یک زن بوگندو دارم که تا فهمید اون تاکسی رو دادم به اون سه تا بچه گفت باید این یکی رو بدی به دوتا بچه من.منم گفتم:به بچه ها چرا ؟سندرو  به اسم خودت می زنم خانوم.تاکسی رو به اسمش کردم که تاکسی رانی ایراد گرفت و سیصد هزار ضررکردم تا تاکسی دوباره به اسمم شد.هرچی به رئیس تاکسیرانی گفتم:من تو این شهر پیرزن می شناسم چهار تا تاکسی داره تو گوشش نرفت و مجبور شدم بخاطر این زن بوگندو کلی ضررو بدم.اینجا خانوم پیرزن سرش رو نزدیک سرمن آورد و  با نجوا گفت:ده میلیون طلا رو با پونزده میلیون پول نقد دادم به شوهر بوگندو گذاشت رو پول خونه،تا حالا هم هیچ جا بهش نگفتم بو گندو.ببین این مردها هرچی از دهنشون در می آد به زنها میگن ولی خودمون لام تا کام صدامون درنمیاد.(زنها،لام تا کام)گفتم:آره دیگه.اینجورین این مردها.خانوم پیرزن تاییدیه من را که گرفت با صدای بلند گفت:دوتا زن گرفتی ازشون لذت بردی(دقیقا" همین را گفت)، بچه هات رو بزرگ کردن الان بهشون میگی بوگندو؟شمامردها چرا اینقدر بی معرفتین آخه؟آقای راننده دستش را از فرمان جدا کرد و با صدای بلندتر گفت:خانوم بوگندو نه فرشته،خانوم حوری،خانوم پری آخه بو گندوه تازه پدرسوخته هم هست.من که دیگه زدو تو کار خنده که ادامه داد:ببین خانوم همه ما از زن به وجود اومدیم و زنها برای ما عزیزن اما یکی چیزی بگم از همین خواهرمون که دکتره گرفته(من دکتر؟) تا این مادرمون که خانه داره همه زنها مثل هم سوء استفاده چی هستن،و همه مردها هم مثل هم بدبختن.شما نمی دونین این زن چی به سر من آورده.دارو ندارم رو برباد داده اصلا منتظرم تابستون بشه طلاقش بدم الانم که دست نگه داشتم بخاطر امتحانات بچه هاست وگرنه طلاقش میدادم و خلاص.با قهقه پیاده شدم.

پی نوشت:

- آقای راننده می گفت پسر کوچکش اندازه یک اسب شده است و لباسهای ایشان در تنش نمی رود.

 


برچسب‌ها: هوا هم که بارانی است
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:47 توسط پرژین|

یکی از همکارها از بس بیکار است یک برنامه ای را روی گوشی موبایلش نصب کرده است که اگرکسی انگشت شصت را به مدت صد ثانیه روی صفحه گوشی بگذارد پس از صد ثانیه دیگر پرده از راز نهان صاحب انگشت برمی دارد.اصلا"امروز سردرون خیلی ها ـ از جمله شخص شخیص خودم ـ  فاش گردید.به این ترتیب که همکاران انگشت شصتشان را روی صفحه می گذاشتند و پس ازصد ثانیه یکی از آیکون های یاهو به اضافه یک کلمه ظاهر می شد.مثلا"یکی از همکارها که هی می گوید درس نمی خوانم برایش یک شکللک عینکی نمایان شد.بقیه هم که تقریبا یا آیکون داشت گریه می کرد یا خشمگین بود یا می خندیدیا لبخند و از این چیزها.اما ایکون من خاک بر سر این شد:.من انتظار یک آیکون خندان را داشتم و با دیدن این آیکون بلا که اتفاقا" هیچ ربطی به درون بی آلایش من ندارد رنگ از رخسارم پرید.


برچسب‌ها: خدایا لطفا آخر هفته من را رمانتیک مقرربفرمایید, سپاسگزارم
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط پرژین|

آیا میـدانـیـد در ایـن سـرزمـین دخـتـرانی زندگی می کنند که دلشان می خواهد موهایشان را کوتاه کنند اما خانواده هایشان اجازه نمی دهند؟


برچسب‌ها: خبر خوب باز شدن گلهای رز وخبر بدشروع حساسیت ها
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:38 توسط پرژین|

ساعت دو بعداز ظهر خیلی کلافه منتظر تاکسی بودم و انگار قحطی تاکسی اومده بود.چند لحظه حواسم پرت شد و یهودیدم یک وانت بار سفید دقیقا" جلوی پام ترمز کرده.با تعجب داشتم فکر می کردم این وانت بار تو این خیابون چکارداره؟ که چشمم تو چشم راننده وانت بار افتاد.راننده نصف من سن نداشت.فکرکردم چه پارک دقیقی گرفته و جهت کمک پرسیدم:

- چیه؟چطوراینجا وایستادی؟

که پسرک با چشم وابرو گفت بیا بالا.بعد از چند ثانیه که ذهنم بالاخره جریان رو آنالیز کردبا خنده و تعجب گفتم:

- خجالت نمی کشی؟و کلی روی کلمه"ج" خجالت تاکید کردم.فحشی داد ورفت(هرچی گفت خودشه).بعداز رفتنش فکر کردم بد نمیشد اگر عقب وانت بار سوار می شدم.کلی حال می دادبه این فکر که: آدم عقب وانت بارسوارشده باشه و از خیابانها رد بشه و به مردم بخنده و جلو در اداره پیاده بشه، می خندیدم که به اداره رسیدم و بعدازتقریبا بیست دقیقه بلند شدم و پنجره رو باز کردم تا از هوای اردیبهشت ماه لذت ببرم.همینجوری داشتم لذت می بردم که همکارم وارد شد و سراسیمه پنجره ها رو بست و باصدای بلند پرسید:

- کی این پنجره ها رو باز کرده؟

-گفتم:

- من باز کردم .باید اجازه می گرفتم؟

-نه اجازه چیه.موضوع اینه که صبح تو اینجا نبودی ما پشت پنجره ها سم ریختیم.و الان باد سم ها رو آورده رو میزها و ما الان داریم سم رو استنشاق می کنیم.خیلی هم سم خطرناکیه

من سریع یاد مسافرت آخر هفته ام افتادم و پرسیدم:

- یعنی ممکنه بمیریم؟

پی نوشت:

- پیشخدمت اداره رو صدا کردن بیاد رو میزها رو پاک کنه.نوع سم رو پرسیدوقتی جواب رو شنید گفت:چیزی نیست نگران نباشید.مطمئنا" شماها با این سم ها نمی میرید.رئیس جان این حرف رو که شنیدرنگش برگشت و پسرک بیچاره رو به غلط کردن انداخت و من هم که متهم ردیف اول بودم جرات نداشتم بخندم.(فکر کنم دق دلی من رو داشت خالی می کرد سراون بخت برگشته با اون درافشانی بی موقعش)

- با این اوضاع ملت انتظار دارن افسردگی بگیرم براشون.نمیشه دیگه.

- بی آنکه خم به ابروی مبارکشان بیاورندمسافرت آدم را یک سال عقب می اندازند.بله عزیزان ،همچین موجوداتی هستند این مردها.

- اگر سارکوزی رای می آورد من تا آخر عمرم زنان فرانسه رو چغندر حساب می کردم.خوشحالم که رای نیاورد و بیشتر برای مرکل خوشحالم.تابلو دور و برش می پلکید مردک سبک.

 

 


برچسب‌ها: حالا نمیریم خوبه
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:41 توسط پرژین|


آخرين مطالب
» نبض
» شیرخام خورده
» خاک برسران
» یک قصه بیست و دو ساله
» نباید می گفتم
» نظرشخصی
» تابستان که بیاید
» بلا
» قدغن
» الهی میدون بشی وانت بشم دورت بگردم

Design By : Night-Skin.com